*

۱۴ مطلب با موضوع «کوتاه» ثبت شده است

یک دریچۀ باز

چهارشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱

چقد سخت تر!؟ از اینکه نتونی دقیقن همونی باشی که ته قلبت احساس مینکی باید باشیش!؟

_

شک، سرآغاز تمام رنجـهاست!
چه اشکالی!؟ آدمی جایزالخطاست، اما نه جایز به ارتکاب هر خطایی!!

_

یکوقتی دیگر چشم باز نمیکنی، که ببینی هلاک شده ای از فرط دلتنگی!

_

میـترسم
نَـه از تـُو،
از خُـودم!

مثلن نه سرما خُوردی و نه هیچ کوفت دیگریت هست، عَلی الظاهر سالمی، البته نه از آن سالمهای خندانِ توی سریالهای ایرانی، با این حال باز یه چیزیت کمی میکند، چیزی مثل داشتن او؛

از واقعی ترین واقعیات زندگی ما هست ، پدیده ی روزمرگی ؛ کمی قبل تر وقتی که هَنوز حس و حال تازه تری برای کشف زندگی داشتم ، تمام تلاشم به ایـن بود که حَـتی یه روزم هم شبـیه دیـروزش نشه ، ولی الآن با وجود اینکه سرم به اصطلاح شلوغه ولی یه جور حس تکراری دارم ، .. یه مُــدل از تـکراری که هَـر روز تـمام وُجـودمو مورمور میکنه ؛

همین کم بود

که تو باشی و

من بمیرم تو رؤیاهام

 
گوشش از تو ؛ آوازش با من

یــــــــــــــــــک نفر حـوا

یـــــــــــــــــــک نفر آدم 

حوایی که ســیب دارد

و آدمی که سادگی را



احتمالاً هَوایی شدم که این طوری گیج بَرَم داشته ؛

 

 

دردها را بقچه کردم

حَـرف ؛ حَـرف تو

تُــــــــــو فَــــقَـــط

کـمی بَـرایـَم بِـخَـند

مثلن بعد از مُشتی گناه ..

دَر صَف اِنتظار ایستاده ای تا نوبَـتَت برسَد که سَرَت را با چاقوی کُندِ قَصاب مـیـرِزا بِـبُرَند .

شدی مِث سیگار واسَم ؛ فکرم که از تو تَه می کشه،دوست دارم صَد باره دیگه توی ذهنم روشنت کنم ؛


زنـدگـی شـیریـنه حتی بـا وجـود تـلخی هاش
عین همین هندونه سرخ با وجود هسته هاش
 

یک حَــوا

بدون آدم

تَـــــــنها

 

هما _ چهار خرداد نود و چهار