*

۱۱ مطلب با موضوع «روزمره های یه نفر :: حرف خصوصی» ثبت شده است

مرد عاشق دیدنی ست ، مثل تو کنار من

بُقچۀ افکارم را باز میکُنم
الهی که ختم بخیر شوی! 
همه چیز به تو ختم میشود

یکشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴

_

چه گردن بندی زیباتر از، حلقۀ دستان تو !؟
باید میفهمیدیم بعضی چیزها راز بمانند بهتر است! چون قشنگترش را میشود از چشم خواند و از دست لمس کرد و با تن در آغوش کشید و با حرف تسخیر کرد و با.. و مولکول به مولکول همۀ احساسش را رساند به سمتی که باید! شاید دانستنش به این زمان موکول شده بود که میفهمیدم هنوز توان پذیرفتن خیلی چیزها را ندارم، چیزهایی مثل یکچیزهایی که برایم نو و جدید است. به یقین که تا اتفاقی به واقعیت نپیوسته حرفش باید شبیه تر از راز به راز، مخفی و سر به مُهر بماند توی قلب صاحبش!
مثلن هربار بخوام یکچیزی بگم، اما نتونم! یکچیزی مثل گلولهء کوچولوی مسی! بپره ته حلقم، و تمام وجودم تیر بکشه! آره، چه حیف_که از یکچیزی رسیده به یکچیزهایی! نفرین آمون بر همین یکچیزها! که آدمو دق مرگ میکنن؛  ۲۳:۲۳ 
مؤنث که باشی، حرفهای به اصطلاح محرمانه ات را در صندوقچه ای از ابهام میگذاری و درش را هم با قفلی از جنس سکوت میبندی، که مبادا جایی درز کند. خب بعضی متنها و حرفها را نمیشود هر جایی، واضح و صریح بازگویشان کرد. و تمام خصلتهای زنانه همه یکجا جمع میشود در همین پیچیدگی های گاهن پنهانی و مخفی.   ۱۹:۳۲
دلم خواست یکچیزهایی بگویم، از فکرهای پخش و پلایم؛ ولی حیف که زبان از بیانشان قاصر شد و دست از نوشتنشان بسته. یکجور فکرهای فلسفی و اعتقادی که نشان میدهد، زندگی از نگاه تو چه شکلی است!
سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۰:۱۰
دلت بخواهد برخلاف همهء معادلات زندگی ات، تمامن باورش کنی و بپذیری که او یقینن خود خودش است، همان شاهی که تا پیش ازو فکر میکردی: لابد شهید شده و دارد برزخیان را شفاعت میکند که نمیرسد بیاید راحتت کند ازین برزخ فردی؟! مثل ابرهای رگباری فروردین، مملوء از اغتشاشات فکری نو، بریزد بر تن نابلدی راه صعب_العبور عاشقانه های انسانی، و تورا بشوید از همهء فکرهایی که مقصود جانشان بوده ای؛ دلت بخواهد اما نشود.
جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶،  ۱۶:۰۴
نفهمیدم! چطور شد؟! وقتی ناغافل دچار اتفاقی غیرمنتظره بشوی، میمانی چکار کنی؟ از کجا شروع و به کجا ختم کنی. اینجور مواقع خودم را میسپارم به صاحب و مالک اصلی زندگیَم، اجازه میدهم خودش برایم تصمیم بگیرد و تمام کارها را سامان دهد :). آنقدرها هم که بعضی فکرش را میکنند، بدجنس و بیمعرفت نیستم. ۱۵:۴۵
"واقعن بترسی ازینکه نکند یکروز برایش تکراری بشوی و دلش را بزنی، آنقدر زیاد، که برود پی عشق و حال خودش و به کل یادش برود که تا چه اندازه عاشقت بوده."

چرا هووف؟ 

چون، اونی که باید باشه نیست.
اونی که مثلن امروز عصر بهم زنگ بزنه، بگه: پائین منتظرتما! سریع چادرتو سر کن بریم دریا، نیست.
اونی که فقط توی دلش جای من (و البته مادرش) باشه و لا هیچ زن دیگه ای، نیست.
اونی که با داشتنش دیگه از دغدغه مادر نشدن خلاص بشم، نیست.
اونی که نذاره من بپوسم، نیست!
اونی که لزومن باید باشه، نیست!
هووف هووف و هزاران هووفِ دیگه!
سه شنبه, ۲۹ فروردین ۱۳۹۶، ۱۸:۲۵