*

۱۰ مطلب با موضوع «روزمره های یه نفر :: اون» ثبت شده است

خودمو برش گردونم تا دورتر ازین نرفته! نزدیک یکهفته ست با هم قهریم، شاید! مثل یکجور مبارزه با نفر درونیم! و اون حتی نخواد از دلم در بیاره! من که میدونم همه اتفاقات زندگیم زیر سر خودشه! ولی چکار کنم، راهی ندارم جز اینکه برم دنبالش منتشو بکشم که برگرده و گم و گور نشه! شاید پیش اومده براتون، که هر گوشه از مغزتون یکچیزی ولو اُفتاده باشه! و اونقدر شلوغ پلوغ باشه که یکباره دلتون بخواد بزنین زیر مغزتون تا هر چی توشه بریزه بیرون!؟ ولی نریزه و همه چی پخش و پلاتر بشه! بد دردیه وقتی بخوای یکچیزیو واضح بگی، ولی پیچیده تر بشه!
شاید بشود کمی از کارهایش گفت: اینکه جدیدن خیلی خیره سر شده، هر چه میگویم دقیقن برعکسش را انجام میدهد، انگاری رقیب عشقی پیدا کرده و دارد حسودی میکند. صبح زود با دهن روزه، بروم جلوی آینه بایستم، موهایش را شانه بزنم و دلداریش بدهم که: خره تو که همه اش وَر دل خودمی چرا اینقده حسودی میکنی آخه؟! فقط بغضش بگیرد و زل بزند به چشمهایم و هیچی نگوید. دلم برای این روزهای سختش میسوزد، خدا صبرش بدهد.
چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ 
چند لحظه جلوی آینه روشویی وایسادم، خیره شدم توی سیاهی چشمهاش، مظلومانه نگاه میکردن. و فقط سکوت بود که بینمون رد و بدل میشد. دستمو پر از آب کردم، پاشیدم روی صورتش، دو تاییمون زدیم زیر خنده، بهش گفتم: نگران نباش، چشم روی هم بذاری، این روزها هم تموم میشن.  ۱۰:۳۵
باید کمی به خودم برگردم و از دور توی آینهء تمام قد تخیلاتِ قوی ام، براندازش کنم؛ مثلن به اندازهء تمام تنهاییمان از هم دور شده باشیم، توی چشمم زل بزند، بعد با دامن پر چین سفیدش از آینه بپرد بیرون، بدود سمتم، مثل دو خواهر صمیمی هم را در آغوش بکشیم، صورت هم را لمس کنیم، گونه های هم را ببوسیم. او بگذارد موهای پر کلاغی اش را شانه بزنم و ببافم، و از حرفهای نگفته ام برایش بگویم. چادر سرش کنم، اول ببرمش سید مظفر برای زیارت. بعد تا ساحل پیاده روی کنیم و تمام مسیر را، از آرزوهایمان بگوییم (بفهمم که چقدر شبیه من است). هوا ابری باشد، باد بوزد، موجها تا بالای سرمان بیایند و مثل باران سنگین بریزند رویمان و خیس خیس بشویم، هر دو ذوق کنیم و از خوشحالی بخندیم، نماز مغرب و عشا را هم در شاه محمدتقی بخوانیم و به این فکر کنیم: حالا که هم را داریم، دیگر چه غم داریم؟! و به هم قول بدهیم حتی یک لحظه، هم را تنها نگذاریم. مثل مشق شب، هر بار که ذهنم بیکار میشود، این صحنه ها را مرور میکنم، جلوی آینهء تمام قد تخیالات ِ قوی ام؛
در کل من زیاد توهم میزنم! مثلن یک شخصیتی درونم هست که با او همزاد پنداری میکنم! و اسمش رو گذاشتم "اون"!
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۰:۰۶
اگر یک آینهء باطن نما بگیرم جلوی خودم، اون حتمن شروع میکنه به نق زدن؛ خیلی شاکی میگه: چطور میتونی با احساسات من بازی کنی؟ در حالی که بهتر از هر کس دیگه میدونی اوضاع از چه قراره؟ اگه ...! حرفاشو سانسور میکنم چون اگر ادامه بده حتمن شما هم از من شاکی خواهید شد. بعد، مثلن همونطور که زل زدم بهش، از توی آینه بیاد بیرون، موهامو بکشه و یک سیلی بزنه توی گوشم تا بلکه به خودم بیام :(. ایکاش درخت بید پیری بودم، که پرنده ها روی شونه هام لونه میساختن و بچه دار میشدن.
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸
اون: یک انسان خیالی، زاییدهء مخیلات قوی ذهن من.
تنها ز همه خلق و نهان میگریم _ چشم از غم دل به آسمان میگریم   #سعدی
با خودم قرار گذاشته بودم نق و نوق نزنم سر اون. مثلن بهش نگم چرا این یجوری ای؟ چرا توی زندگی از همه کندتر پیش میری؟ چرا؟ چرا؟ و هر مدل چرای نابود کنندهء دیگه ای که به ذهن برسه! ولی دیشب قرارمدارمو که با خودم بسته بودم شکستم، اول چشمامو سرش در آوردم، ترسشو دیدم ولی تا میتونست دعواش کردم، حتی بهش گفتم که چقدر احمقه که وجوه فعلارو باهم قاطی میکنه، زده بودم به سیم آخر. داشتم همینجوری دعواش میکردم که متوجه شدم بابام داره نگام میکنه، خیلی خجالت کشیدم، یعنی الآن بابا درموردم چی فکر میکنه؟ لابد با خودش میگه چه دختر نازک مغزی دارم من؟!
یکشنبه, ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶، ۱۴:۲۳
مثلن جلوی آینهء قدی خونه بایستی، موهاتو با روغن زیتون چرب کنی و حینش هم توی چشمای خودت زُل بزنی، آروم طوری که فقط گوشای خودت بشنون بگی: عزیزم عیبی نداره که تا الآن نتونستی به خواسته های دلت برسیا، همینی که میتونی ببینی و بخونی و بنویسی از سرت هم خیلی زیاده و خونه نشینی بهترین موقعیت برای استفاده ازین امکانات برای توئه! بعد عصبانی بشی با صدای بلند سرش داد بزنی: عززیــــززم تُف تو روت، میشه یه دقیقه خفه شی و هیچی نگی. مامانت ازون ور صداش بیاد: با کی داری حرف میزنی؟ و بهش بگی: با اون.
سه شنبه, ۸ فروردین ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴
دلم خواست کمی راجع به اون حرف بزنم؛ اونی که هر از گاهی لابلای مطالبم سر در میاره، حتی پیش اومده اینجا ازش بنویسم، اونی که اصلن وجود خارجی نداره و شخصیت خاصی نیست. فقط توی ذهنمه و باعث دلگرمیم به زندگیه؛ منم مثل جودی آبوت که بابالنگ درازش رو خیلی دوست داشت اونو دوست دارم. نمیدونم شاید یجور خودهمزادپنداریِ نامرئیِ غیرمتعارف باشه، یا شایدم یه مرض لاعلاجِ روانیِ نادر که از هر میلیون آدم فقط یه نفر دچارش میشه، ولی اونه که بین این چاردیواری تموم نشدنی خونه واسم سوژه های جالب طرح میکنه، اونه که به زندگیم معنی داده، خیلی وقت نیست که پیداش کردم، درست وقتی که داشتم توی هیچیم گم میشدم اون بود که نجاتم داد، مثل یه جور معجزه. بهش نگفتم، ولی انگار یواش یواش دارم وابستش میشم، خوش به حال من که اونو دارم، هوووووف، شاید!
سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۲۰:۵۵

مثلن نصفه شبه، خسته ای ولی دلت نخواد بری بخوابی، زل بزنی به مانیتور و الکی با کیبورد ور بری و یه چیزایی تایپ کنی، انگاری که چیز مهمی گم کرده باشی، چیز مهمی مثل اون؛

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۰:۵۲

هَمهء ما یک نفر دیگه تومون داریم ، که ما رو هدایت میکنه و به نا کجاخراب میکشونه_ همونِ دیگه ای که رگ خوابمونو خوب بلده ناکَس ؛ می دونه چکار کنه تا حرفشو گوش بدیم و مهم تر اینکه نقطه ضعف مونو میشناسه ؛ 😉

23:24 دوشنبه - 31 خرداد 95