*

یه دختر کوچولوی پنج سالۀ موفرفری و بانمک، از همونایی که اگر باهاشون مراوده کنید، دلتون میره براشون! هر چند هفته یکبار با خاله ش که کارآموز مامانِ، میاد خونمون! اسمش هانیه ست اما همه صداش میزنن حنایی، تمام مدتی که هست رو با هم بازی میکنیم، میخوریم، میریزیم و میپاشیم؛ بهش اجازه میدم تمام دق دلیای نداشتمو، دونه دونه گره گشایی کنه، با تمام انرژی بنظر لایتناهی که از سروکولش میباره؛ 

حنایی: صبحی مامانم شپشامو گرفت، منم شپشای مامانمو گرفتم! ببین!! (زل زد به چشمام، دستشو برد لای فرفریاش یه دسته مو جمع کرد بین مشت کوچولوش) ببین همایی! (کشیدشون سمتم) اینجوری، یادگرفتی همایی!؟؟
من: پَ شپشات کووووشن حنایی؟ (با خودم فکر کردم): گول خوردی! گول!!