*

دُختر مثبت درونم منو بیاد اون روزایی انداخت، که وقتی مجبور بودم بجای رشتۀ محبوبم (انسانی) برم تجربی بخونم، تا بقول والدۀ گرامی بلکه دکترواینا بشم! هر ظهر بعد از مدرسه میرفتم حیاط خلوتمون، تکیه میزدم به دیوار کنار باغچه و هشت کتاب سهرابو که از لوازم تحریریه سرکوچه خریده بودم، با بُغض بلند بلند دکلمه میکردم که مثلن پرنده ها بشنون: 
هر کُجا هستم باشم، آسمان مال من است! 
پنجره فکر هوا عشق زمین، مال من است! 
چه اهمیتی دارد؟ 
گاه اگر می رویند! 
قارچ های غُربت!_ 
و یاد زمستونایی که زیر بارون وسط حیاط می ایستادم، خیس خیس میشدم، هر چند بشکل احمقی از دور پیدا بودم، بلند بلند تکرار میکردم:
چترها را باید بست! 
زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید بُرد! 
فکر را، خاطره را زیر باران باید بُرد
عشق را زیر باران باید جُست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است_
که چقدر فکر میکردم که مثل هیچ کس نیستم. ولی حالا نه ازون روزای تَنگ و خفۀ تنهایی خبری هست و نه ازون بارونهای رگباری! فقط من ازش موندم و شکل دنیایی عجیب!