*

ته همۀ خوشبختیها این است که صبح را با لبخندت، به زندگی سلامی دوباره دادی، و رفتی جلوی آینه کلمه بازی کرده و همزمان گیسهای پشمالوی پرکلاغی ات را بافتی و بعدش از کیکهای آناناسی مامانت نوش جان فرمودی، و خوش خوشان رفتی جلوی اتاق پدر و او با لبخندترین نگاهش، بتو گفته: به به! چه خودت خوب اومدی گل بابا! و بعدش گرم گرفته و کلی هندوانه زیر بغلت گذاشته و خواسته سلمان آرایشگرش بشوی و سر مبارکش را اصلاح کنی! باور کنید این نقطه، آخر همۀ خوشبختیهاست.