*

یک پنج سالۀ بامزه و توپولی که بعد اینهمه مدت که با ن. میرفتم خونشون! برای اولین بار نشست کنارم و با اسباب بازی جالبی که توی دستش میچرخوندو بهش میگفت اسنومر یا یک همچین چیزی یواش یواش یخ خجالتیش وا رفت، اونقدر که داشت از آرزوهای قشنگ و بانمکش برام حرف میزد! و موقعی هم که کارمون تموم شد و میخواستیم برگردیم، رفته بود عروسکاشو بیاره ببینم اما خب ما داشتیم میرفتیم و اما اون دو تا از بهترین عروسکهاشو آورده بود یادش بدم چه شکلی باهاشون بازی کنه! هآه_ چقدر بچه ها دوست بداشتنی ترین اند، حتی اگر مال مردم باشند!