*

هر موقع شروع میکنم به مطالعۀ کتابی!! چند دقیقه بعد متوجه میشم، اُفتادم توی دام افکار! مجموعه شعری مشیری جلوم باز بود و اما داشتم گذشته م رو ورق میزدم، سالهای خوش زمانی که شهرستان بودیم رو مرور میکردم، سر از لابلای چند سال پیش در آوردم که تازه اومده بودیم مرکز استان! سالهایی که خیلی شادابتر از الآن بودم! سالهایی که مثل برق و باد گذشتن و اما من نفهمیدمشون! سالهایی که ذوقم برای زندگی بیشتر از الان بود! سالهایی که یکجورایی توی بیخبری گذشت! چه جای ناشکری؟!! بقول حافظ: مزرع سبز فلک دیدمو داس مه نو! یادم از کشتۀ خویش آمدو هنگام درو_ براستی واقعن چه جای ناشکری؟!! وقتی سهمم از گذشته فقط یک بغض گس باشه، که نتونم قورتش بدم!! و این بیت فریدون رو زیر لب هی تکرار کنم: کبوتر دلم، از شوق میگشاید بال! که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد_ و با یه لبخند بجای همه اینها، یاقوتهای خونی انارایی رو که مادر با دستهای نازنینش دون دون کرده بودو سهمی برای من آورده بودو، قورت بدم و خوش باشم ازینکه روحم تازه میشه به یک بیت شعر از طرف او و شاعرش که شهریار باشد: خوبی و دلبری و حسن، حسابی دارد! بی حساب از چه سبب، اینهمه زیبا شده ای؟! و باور کنم، واقعیت دارد که هنوز زیباییهایی دارم. و به این نتیجه حرف سعدی برسم:خدای ار به حکمت ببندد دری! ز رحمت گشاید در دیگری_ و مرید مولوی بشوم و بنالم: باز کن سر نامه را گردن متاب! زین سخن ولله اعلم بالصواب_