*

بعد مدتها پیش آمد که بشود لنگه های ظهر بیدار شوم! دیدم کلی خوابیده ام و خوابها هم دیده ام! با همان چشمای پفکی و گیسهای پشمکی! دوباره یادش افتادم! یاد حال گند دیشبم، یاد.. هیچی ولش کنید! سرتان را به درد نیاورم. جدیدن متوجه خیلی چیزها شده ام که تا قبلترش اصلن بهشان توجه هم نمیکرده ام، چه برسد به اینکه بخواهم فکرشان را بکنم و حتی برایشان نقشه بکشم! انگار دوباره گرفتار شده ام، گرفتار افکار کثافت و از خدا بیخبر!