*

یکنفر، باید میآمد انگار، و میکشید بیرون، این واپسین مانده در روزهای بیخود غوطه ور، بر امواج احتمالات و ترسها! بنویسم: اعوذ بالله من شر هجوم ترسهای ناگهانی_ و باسم ربّ مهربانی، دستم را بگیر، گره ام بزن به خودت یا ربّ روزهای سخت و آسانی، یا ربّ آشکار و نهانی، یا ربّ غصه های پنهانی، یا ربّ یا ربّ یا ربّ. بابا میگه: هرموقع دلت گرفت سجده کن و سه بار بگو: یا ربّ یا ربّ یا ربّ و مطمئن باش خدا ناله تو بدون جواب نمیذاره، و وقتی بلند میشی تمام غصه هات فرو رفتن توی زمین و سبک از غم شدی! راست گفتی آقاجون، وقتی سرمو گذاشتم بروی سجده و اسم مبارکشو زمزمه میکردم. دیگه نتونستم بلند شم، نتونستم یاد پسر زهراء(س) نکنم، یاد شهید کربلاء، یاد مصیبت عاشورا و سنگینی غم دل زینب! یاد سه سالۀ تنهای بی بابا! یاد همۀ غم اندوهی مُحَرم! و تمام غمهای ساختگی ام شکسته شد، خجالت شد، آب شد، ریخت و رفت توی دل زمین و خلوت شدم. خلوت و ساکت از خودخواهی انسانِ معاصر.