*

وخیم تر از توهم! تکیه زده بودم به دیوار و کتاب بازتاب نفسِ صُبحدمان رو ورق میزدم و الفاظ و اشعار مُشیری رو زیر لب برای خودم زمزمه میکردم؛ یکجوری با سکینه و طُمأنینه! انگاری توی یک جمع بزرگ شعرخوانی نشسته م و برای گروهی از اهل ادب، شعر دکلمه میکنم! _حس کردم سر پشمالوشو گذاشته روی شکمم، آروم دراز کشیده و به لبم زل زده! انگار گاهی لازمه آدم توهم بزنه، حس کنه یک دختر کوچولوی فرفری داره! که با گوش کردن به شعر آروم میگیره و خوابش میبره!_ دلم خواست الآن برمیگشت میپرید بغلم و ازم میخواست براش حافظ بخونم_ دستم لابلای فرفریاش گیر کنه و یه تفأل بزنم: _نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا. تا کی شود قرین حقیقت مجاز من_ و هیچوقت از پیشم نمیرفت.
جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۰:۴۱