*

تعداد دفعاتش دستمه! بیست و پنج بار!! هر دفعه خیره تر و موشکافتر! یه عکس که بطریقی برام مهم شده! انگار مارپل شدم! به چشماشون، به خنده ها و ژستی که گرفتن، به.. نگاه میکنم، بعد تصور میکنم چطور آدمهایی میتونن باشن!! یعنی واقعن چطور آدمهایی میتونن باشن، هاا!؟ استغفرالله، پناه بر تو ای خدا، از خودم و فکرای بیخودم؛ این تلخترین اعتراف در طول عمرمه، احتمالن حسود شدم، تب کردمو دارم هضیون میبافم؛ کمی کتابخونه و شهرنوردی، تجویز میکنم به خودم شاید این فکرا بپرن بیرون از مغزم!!  ۱۵:۰۸