*

بعد از تیتراژ آخر هر فیلم، انگار از یکجای دور، خسته و کوفته بر میگردم توی فضای خونه! دلم میخواد یه لیوان چایی بریزم و بهش فکر کنم و یا در موردش با یکی حرف بزنم! چند روز پیش همین فیلمه فروشنده، که بابتش کلی سوژۀ سیاسی در مملکت درست شده بود، رو دانلود کردم! و امروز وقت کردم ببینمش! همیشه اینطوری ام که بعد از دیدن هر فیلم تا دو سه روز درگیر آدما و اتفاقای توشم و بلکه هم بیشتر! سکانسای آخر فیلم یخورده دلم خنک شد، همونجایی که پیرمرده دیو.. خونواده ش اومدن سُراغش و عماد بردش توی اُتاق و یه کشیده خوابوند توی گوشش و بعد اُفتاد به مردن! اصلن دلم برای پیرمرده نسوخت! فقط به این فکر کردم که زن پیرش چقدر دوسش داشته که با بدبختی بخاطر اون کلی پله رو بالا اومد و ..! و اینجاست که بعضی فیلما رو باید سوزوند، چون شک میندازن ته دل آدم بجای اُمید! البته فیلم، از اسمش پیداست که فیلمه! اما برداشتهای اون از حوادث و اتفاقات واقعی جامعه است! و انگار هر چه تلختر باشه، واقعی تره! 
یکشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۷:۲۵