*

انگار امشب اسیر شدم! یکجور اسارت قشنگ! دلم میخواد مثل مولوی اینا دف بگیرم دستم، چرخزنان، رقص کنان گرداگرد اشعار محبوبم بگردم. چقدر برخی اشعار معصوم اند مثل این بیت از مولوی جان: خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید_ خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد! قبلن وقتی یه کمد دیواری داشتم که مال خودم بود، روی در و دیوارشو پر کرده بودم از شعر ها و متن هایی که به دلم مینشستن! بعضی خصلت ها انگار به خورد آدم میرن و غیرقابل تغییر میشن، مثلن اینکه دلت بخواد دیوار زندگیتو پر از اشعار جورواجور کنی، که با یک چرخش احساس جلوی چشمت باشند و زود پیداشون کنی! شما هم اگر بفهمید چه حال خوشی دارم، حتمن میروید و در دم خودتان را اسیر و زندانی اشعار میکنید!  ۲۱:۲۲