*

نصفم میگه: راحت باش گلم! چرا هیچی نمیگی؟ حرفی بزن، چیزی بنویس!
نصفه دیگه م میگه: به به! چشام روشن! (با چشمهای ورقلمبیده و خونی رنگ) دیگه چه غلطا!؟
آخرش هم نفهمیدم به حرف کدوم یکیشون گوش بدم؟! راحت باشم و هرچه دل تنگم خواست بریزم وسط؟ یا حُناق بگیرم و هر چه بادا باد!؟ زهرمارتر از حنظل میگذره، وقتی دلت میخواد حرفی بزنی ولی نشه که نشه! شاید یکروز که اومدم اینجا! نوشته هامو میخوندم (البته اگه هنوز بودن) به خودم خنده بزنم و بگم: پیف پیف! عجب خنگولی بودما!! "نه جدی!! مَثَلَنَکی: در آیندگان دور، وقتی بچه ها بزرگ و عاقل شدند، رازهایی را ازم بپرسند، فقط بخندم و فورن آدرس اینجا را بهشان بدهم!" 
۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹