*

مثلن همهء دنیا را، بخواهم از چشمهای او ببینم، حتی خودم را! آنوقت یکسری سوال ریز و ستاره دار مثل مگس روی سر و صورتم مشغول چرخش شوند، و من بالاجبار دانه دانه آنها را با جهش دستم بپرانم! انگاری دوباره شروع کرده ام به چرندبافی، که اگر جلوی خودم را نگیرم تمام دنیای دون و مادون را میبافم به چرندیات! هوووه! به چند روز دیگه که فکر میکنم کل بدنم مورمور میشه. به اینکه فرصت نداشتم یه وروجک موفرفری داشته باشم! سواد درست حسابی هم که ندارم دلم را بهش خوش کنم! اوضاع خرتوخری شده است توی مغزم! سرمو بر میگردونم سمت آینده، به روزهای سی سالگی که مثل برق خواهند رسید، البته خدا را چه دیدم شاید هم عمرم به آنجا قد نداد و زودتر خلاص شدم ازین مهلکهء بی سر و سامون؟! و اینجاست که شاعر سخن دان، سعدی جان میفرمایند: مکن عمر ضایع به افسوس و حیف_که فرصت عزیزست و الوقت سیف! و در همین گیر و گورهای مارپیچی بجنبم که آشنایی های دیگر را از نطفه خفه کنم تا مبادا در دام بیوفتم! که این ضعیفهء بینوای حبس شده اندر کالبدم فرصت داشته باشد که قدری خودش را ریکاوری کرده و راه اندازی نماید، تا بلکه مسیر اصلی را از فرعی بازشناسد.   ۲۱:۰۴