*

وَرِ عاقلِ درونم میگه: خجالت بکش إی کِرمووووو! حتمن باید استرسِ لحظۀ آخر باشه تا بچسبی به سمینارت؟ اون وَرِ مرموز و منفیم میگه: اوووووووووو وَه! دلت خوشه ها! یخورده دیگه بخواب هنوووو وقت هَس! میبینین! نکبت وَرِ منفیم چقد قویه؟ زور بالا سرش نیست قُلدُری میکنه!! نَکهِ منم بچۀ حرف گوش کُنی اَم، بجای خوابیدن، غَش میکنم!
دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۱۷:۲۴
یکهفته ست که هر شب بغیر از تدارک شام، شیربرنج هم درست میکنم، و بخاطرش بیشتر از ده بار میرم آشپزخونه وُ برمیگردم! و هر شب بابا از اُتاقش با خنده و صدای بلند میگه: به به، چه بو و عطری توی خونه راه اندختی، دستت درد نکنه باباجون_! و هر شب مطمئن تر میشم که بابا شیربرنج دوست داره ولی مامان نه!! خلال بادوما که نرم شدن، گلابو اضافه میکنیم، این یعنی شیر برنج آماده ست!! اُجاقو خاموش میکنم!! دست راستم هنوز مثل مرده ها سرد و بی روحه میذارمش روی در قابلمه شاید گرم بشه، به این فکر میکنم: چقدر کوزت ترین بودن سخته! بیادم میارم، از وقتی دبیرستانی بودم همیشه بخشی از کارهای خونه مثل آشپزی و تمییزکاری با من بوده! و اون دوره چقدر خیالبافی میکردم که فکر میکردم وقتی به مرز سی سالگی نزدیک بشم حتمن شوهر کردم و حداقل دوتا بچه دارم، و از زندگیم هم لذت میبرم و به هر چی که میخواستم رسیدم! نمیدونم چرا دست راستم اینقده یخه، هرکاریش میکنم گرم نمیشه!؟؟
درحالیکه زل زده اید به مانیتور و تیلیک تیلیک تایپ میکنید، همزمان، دست چپتان، که گرمِ گرم است را مُدام بپیچانید دور دست راستتان، که تمام سرمای بدنتان را توی خودش جمع کرده و هر لحظه در حال سردتر شدن است آنقدر که حس میکنید شاید در اثر سرما مثل تکه چوبی خشک شود! "گاهی لازمه به بدن خودتان گوشزد کنید: تعادل گرمایی لطفن!"
خودم خوب میدونم بعد ازینکه رمانی رو تموم میکنم و یا سریال یا فیلم سینمایی ای میبینم و یا حتی با یه متن کوتاه و مفهومی ای برخورد میکنم، دست کم تا دو سه روز بعد اکیدن به شکل راوی داستان و رمان درمیام و یا هر لحظه به این فکر میکنم که چرا نشده که من بتونم نوشته هامو منسجم کنم و بشم همون آدمی که توی تخیلاتم هستم؟ و همه اش به این نتیجه برسم که فلانی توی فلان فیلمی که دیدم چرا فلان کار را کرد که باعث شد فلان اتفاق خوب یا بد برایش بیوفتد!_
مغزت جایی گیر باشه که دقیقن قلبت هم همونجا گیر کرده، یعنی پاپَتی رفتی وسط نُقطه بُحرانی وایسادی خبر نداری! و ازونجایی که آدمیزاد جایز الخطاست! و ممکنه هوایی بشه و کلّن یادش بره زندگیش پر از گیروگورای نامرئی و لایتناهیه!
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۲۳:۰۸
وقتی حالت اصلن خوب نیست! احتیاج داری همه فراموشت کنن و یکراست بری توی اُفُق محو شی، همین!
دُختر مثبت درونم منو بیاد اون روزایی انداخت، که وقتی مجبور بودم بجای رشتۀ محبوبم (انسانی) برم تجربی بخونم، تا بقول والدۀ گرامی بلکه دکترواینا بشم! هر ظهر بعد از مدرسه میرفتم حیاط خلوتمون، تکیه میزدم به دیوار کنار باغچه و هشت کتاب سهرابو که از لوازم تحریریه سرکوچه خریده بودم، با بُغض بلند بلند دکلمه میکردم که مثلن پرنده ها بشنون: 
هر کُجا هستم باشم، آسمان مال من است! 
پنجره فکر هوا عشق زمین، مال من است! 
چه اهمیتی دارد؟ 
گاه اگر می رویند! 
قارچ های غُربت!_ 
و یاد زمستونایی که زیر بارون وسط حیاط می ایستادم، خیس خیس میشدم، هر چند بشکل احمقی از دور پیدا بودم، بلند بلند تکرار میکردم:
چترها را باید بست! 
زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید بُرد! 
فکر را، خاطره را زیر باران باید بُرد
عشق را زیر باران باید جُست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است_
که چقدر فکر میکردم که مثل هیچ کس نیستم. ولی حالا نه ازون روزای تَنگ و خفۀ تنهایی خبری هست و نه ازون بارونهای رگباری! فقط من ازش موندم و شکل دنیایی عجیب!
میخوام بعضی وقتا، بجای اینکه هَمَش غمنامه بنویسم و هی دل شما رو ریش کنمو به دردش بیارم و یا به فکر فرو ببرمتون! گهگاهی هم یه کار مثبت و جمعی راه بندازم! مثلن همّۀ کتابایی که میخونم رو اینجا معرفی کنم 😥!
توی دلم هی بخودم بگم: ایکاش همه چی اونطوری میشد که من دوست دارم بشه! هِع_ سرمو بگیرم بین جفت دستام و قبول کنم، نمیشه اونطوری که من دلم میخواد بشه!! همیشه یک چیزایی برای لنگیدن وجود دارن! یکچیزایی خارج از محدودۀ درک قشر خاکستری مغز!
کافیست دلت بگیرد، بشکند، از غُصه منفجر بشود! تا یادت بیاید، تا به ذهن نُقلی و آلوده ات خطور کند، ارباب مهربانی داری که هر زمان، حتی وقتی دلتنگتر و دلشکسته تر و غریب تر وجب به وجب دنیا را گز میکنی، تو را خریدار و پذیرا است!
پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۲۲:۲۳

_

چه گردن بندی زیباتر از، حلقۀ دستان تو !؟
مثلن همین الآن اسمشو صدا بزنم! بگه: بله، جانم خانومم! :) عقل شیرینیه دارم، خوشاحالم!
خیره به اذان مغرب! ایستاده بودم وسط بالکن! خنکای نرم و آرامی وزید و معادلات شرجی و تورم هوا را بهم ریخت؛ چینهای دامن سورمه ایم به هوا جَست و نقش منظم پروانه های روی آن بین فضای دستانم پخشوپلا شدند! از آرنجم گذشت، انگشتها را عبور کرد، فرفریهای مشکی از هم وا شدند، لابلای خیالاتم نفوذ کرد تا رسید به مجرای لانه کبوتری قلبم!! قلبم؟ لحظه ای فکر کردم شاید توئی!؟ پروانه های سورمه ای،انگاری بخواهند پرواز کنند! یا بلکه م فرار! آخرین تکه لباس رو هم از روی بند کشیدم گذاشتم توی زنبیل، روی دیگر رخت ها! هنوز نم داشت! دست بردم توی زنبیل همشون نم داشتن! با خودم گفتم: خدا نکُشَتَم، وقتی میرم فرو به فکر، مسلّماً میوفته از کفم سبو! برم نمازمو بخونم بر میگردم از نو رخت ها رو آویزون میکنم. بقول یکی از بلاگی ها: اینم از دشت امروز ما! تقصیر من نیست که! هوا بسی ناجوانمردانه بلاتکلیفه!
سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۷:۳۱
چه کاری بهتر از نوشتن! برای آدمی که دلتنگ است! برای آدمی که دیگر نمیتواند بُغض هایش را دُرُسته قورت بدهد و لبخند زنان، رقص کنان روی هر صدهزار ناخنِ خشکو خشن دنیا را با لاک قرمز بپوشاند و استهزاءَش کند! برای آدمی که چشمهایش زار میزنند و خبر میدهند از مرگ تدریجی احساسات انسانی درونی اش!
شاید توی یکی از همین نیم شبهای آخر پائیز! وقتیکه بین خوابوبیداری گیر اُفتادم! برای خسته کردن کالبد خاکیم، بلند شدمو رفتم تمام ساحل رو قدم بزنم و برگردم! برگردمو ببینم که تمام این مدت مرده بودم_
هزاران بار لعنت میفرستم، به موجودی که هر شب همین موقع ها! تقریبن نزدیکی های اُفتادن به دل خواب شبانه تا لحظۀ قشنگ پاشیدن اکلیلهای طلایی روی سر این شهر غریب! به افکارم هجوم میاره و منو از عقایدی که طی روز بدست میارم منصرف میکنه؛ خدایا لعنتش کن.
انگار یکنفر کنار گوش چپم مُدام زمزمه میکنه:امروز از خودت راضی بودی!؟دیروز چی؟پریروز؟پارسال!!؟ اگه آره،چرا آره؟ اگه نه،چرا نه؟ یک صدای نازک و محو، شبیه اونی که فقط خودش میدونه زیر این نقابکهای خندان پوستی چخبره! که پچ پچ میشه، ریزریز میشه و آروم و ملایم پخش میشه بین دونه دونه سلولای حلزونی گوشم و بعدش مثل استرسی لاینوصف میریزه توی دلم!
مثل کارمند بایگانیِ ادارۀ اسناد تاریخی و قدیمی، هی بگردی و بچرخی لابلای افکارت، بخواهی چیزی را پیدا کنی که خودت هم نمیفهمی آن چیست؟ چیزی شبیه به یک قطعه احساسِ گمشده!
وقتی فکرها حمله را آغازیدند! بنشسته گوشه ای و فتادم اندر انزوای خویش! یا به قول متین شریفی که تغزل فرمود این بیت را: دیگر چه باید بگذرد از مرزهای فکری ام!؟ وقتی دچار حالتی مثل کُمای فکری ام!!_ حتمن که نباید در دریا و اُقیانوس اُفتاد و بین خروشان یا آرامِ آبیِ آنها دستوپا زد و مُرد!! گاهی افکار مثل موجی بزرگ، ناباورانه میآیند و تمام حجم درون ذهنت را  از هم میپاشند...
دلم میخواهد هر وقت غمی وزن دلم را سنگین کرد، و بُغضی لعنتی حالم را گرفت! بلند شوم، چادر سر کنم و مستقیم بیایم تا حرمتان آقا! بنشینم گوشه ای و آرام بُغضم را با گوشۀ چادر خاکی ام پاک کنم و هی صدایتان بزنم: یا عباس ادرکنی، ادرکنی بحق اخیک الحُسین(ع)_ شما که حرمتان معروف است به عُقده گشایی و باز کردن سُفرۀ دل، آقا! دلم میخواهد زمانیکه لنگ ماندم بین زمین و هوا! یکراست میرفتم پشت دیوارهای بقیع، ستون دوم، روبروی حرم نبوی که آدرس مزار مادرتان است، و شما را قسم میدادم به مادرتان، به مادر شمایی که ماه بنی هاشم و مشکل گشای دلهایی_ ای کاشف الکرب حسین(ع)! شنیده ام هر که دعوتش کنند کربلا! تمام غمهای دلش حواله میشود سمت حرم شما، آنوقت عُقده های دلش یکی یکی باز میشود و فرو میریزد در آن صحن، دلش آرام میگیرد_ یا عباس(ع)!
با چه رویی بگویم؟ کرب هایم را برایتان آورده ام! و غصه های تمام نشدنی ام را! نه راهی به مدینه دارم، نه به کربلا! مانده ام بین زمین و آسمان خرابۀ این شهر پر شور و شر! مانده ام در این خستگی بی نهایت! آدم برای خوب شدن حال دلش، باید نذر بگیرد! یاد گرفته ام که برای دل خسته و درمانده و بی پناهم، نذر کنم گوشه ای بنشینم، زل بزنم به عکسهای بین الحرمین که در حافظه ام نگهشان داشته ام و 133 بار زمزمه کنم:
"یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ(ع) اِکْشِفْ لی کَرْبی بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ(ع)"
آقا! شما که جان پناه دلهای شکسته اید، دل من را نیز دریابیدش!
اللهم عجل لولیک الفرج