*

ایکاش چند تا از آن ژن خوبهای دستچین شدهء مریخی ها را ما ونوسی ها داشتیم، ژنهایی مثل فراموش کردنِ اتفاقاتِ روزمرّه ای که نیاز به توجه ندارند، و بیخیالی نسبت به جزئی ترین مسائلی که شاید توجه کردن بهشان اهمیت چندانی نداشته باشد و فقط باعث میشوند آدم خودش را ریز ریز بخورد تا نیست و تمام شود! که اینقدر عذاب نمیکشیدیم! شاید کمبود همین ژن هاست که ما ونوسی ها را محتاجِ تکیه کردن به مریخی ها میکند!
مثل بُغضی دردناک، که نه میتوانی قورتش بدهی و نه میتوانی فریادش بزنی! خیال میکنی هر لحظه خواهی مُرد ولی نمیمیری.

شبِ برزخی!

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۱۵ ق.ظ
از یک شبی به بعد، شاید به این نتیجه برسی که...! هیچی ولش کنید، ذهن مبارکتان را درگیر حواشی نمیکنم. خلاصه اینکه: ما آدمیان ذاتاً، خارق تمام عاداتیم!!

مرد عاشق دیدنی ست ، مثل تو کنار من

به اندازۀ فاصله ای  از دریچۀ خیال تا واقعیتی که در آنیم_

هر آدمی توی فکرش خودشو همونجوری که دوست داره باشه، تصور میکنه!! با توجه به این نکتۀ از مو بارکتر و غیرقابل انکار که امکان داره با واقعیتی که هست به اندازۀ دو دنیای مُجَزا متفاوت باشه! "مثلن من میتونم خودمو پیچیده در یک حریر سپید تصور کنم، که زیر بارش اکلیلهای طلایی خورشید ظهر تابستون کنار دریا ایستادم و حرارت ماسه های ساحل از سلولای انگشتان پاهام رسوخ میکنه و به شریانهای سرخرگی بدنم شتاب بیشتری میده و از بوی نم و شرجی هوا مست میشم و شروع میکنم به چرخزنی و رقصیدن ما بین خروش امواج بیقرار تنگۀ خلیج فارس." میخواستم بگم: من خودمو هر کجایی که دلم بخواد و در ذهنم بِگُنجه تخیل میکنم! "مثلن گاهی کنار کسی که دوسش دارم میشینم و از زیر کالبد خاکی انسانیم به چشماش زل میزنم، گاهی با اشعار مولانای بلخی دف میزنم، گاهی هم بین موج موج های دریا دراز میکشم و به خواب فرو میرم انگاری که دریا تختم باشه و آسمون پر چراغ شب لحافم." من اینطوری تمام دنیا رو از آن خودم میکنم!! من هر لحظه که اراده کنم، هر کجایی از جهان که دلم بخواد و دوست داشته باشم حاضر میشم.

پنجشنبه, ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ۲۲:۵۳ 

شما چطور؟_

یک دریچۀ باز

چهارشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱

آقا معلم: ما هر روز! خودمونو توی آینه میبینیم، نه اصل خودمونو! 
شنبه, ۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، ۲۱:۵۰
حافظ: 
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت! 
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور!_ 
بُقچۀ افکارم را باز میکُنم
الهی که ختم بخیر شوی! 
همه چیز به تو ختم میشود

یکشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴
عین همین کلیپای کمتر از 100 ثانیه ایه غم انگیز! "مثلن یه لکۀ قرمزِ متحرکِ ریزه میزه، وَرجه وورجه کُنان، غافل، وقتی عمیقن محوُ و مَسحور افکار  لایتناهیه همیشگی شدی، جلوی چشمات، از تووی ظرف شیشه ای بلغزه بیرون و کمتر از صدم ثانیه ای فرو بره تووی سوراخ تنگ و تاریک سینک ظرفشویی و نیست و ناپدید بشه و برای همیشه بره که بره؛ ماهی قرمزِ بیچاره، اگه میمُرد دلم اینقد براش نمیسوخت! یه اتفاق، شبیه تر از سرگیجه به سرگیجه!" توجه داشته باشید!! اگه هنوز ماهی قرمزای عیدتون زنده ان و شما مسئول تمییز کردن محیط زندگیشونید، وقتی خواستید آب تنگشونو عوض کنید، قبلش حتمن این جمله رو با خودتون تکرار کنید: "من نباید به فکر فرو برم!"، "من نباید به فکر فرو برم!"یا اگه یادتون میره و نمیتونید اینکارو بکنید حتمن سوراخای سینک رو ببندید!!! و خداوند توبه کنندگان را دوست دارد.
سه شنبه, ۲۱ فروردین ۱۳۹۷، ۱۶:۴۱
اگر چه نیستی کنارِ من
اما خودت که میفهمی_
خیالِت پرسه میزنه، 
مُدام تووو سَرِ من!

۱۶
دختر باشی، بعدتر از آن پرحرف، و بعدتر از آن خُلوضع؛ آسمان ریسمان بافتنیهایت که برایش تمام شد تازه یادت میاُفتد چقدر خنگ ترینی_ احساسِ یه همچین خِنگترینی رو دارم که لبۀ مدّ دریا ایستاده و حواسِش نیست کفش ده سانتی پاشه! 
۱۶:۳۹
گاهی بین گیر و گورای مرئی و نامرئی زندگی چند لحظه توقف لازمه، چند لحظه ایستادن، چند لحظه نشستن؛ چه روی نیمکت پارک، چه پشت سیستم اداره، چه وقتی همکارت مُدام از زندگیش گلایه میکنه و میناله، و چه زمانیکه غوطه ور بین لغات پراکندۀ یک کتابِ سبک شناسی نثر فارسی هستی! قلاب خیالبافیتو راش بنداز و برای خودت شال گردنی نرم، از انرژی های رنگی رنگی بباف؛ از خودت خجالت نکش، مغشول شو تا دیر نشده! آزادی یعنی همین اااا! 
پنجشنبه, ۱۶ فروردین ۱۳۹۷، ۱۶:۲۱
وقتی ما بین افکار پریشان و بنظر پیچیده ات! و آشوب دلشوره ها و ترس ها و دلهره های دو جهانی، دلت هنوز آرام بود! باید یقینت را محکمتر گره بزنی و مطمئن باشی رها نیستی. و چه صوتی دل انگیزتر و دلنوازتر از اذان صبح به وقت دلتنگی های انسانی.
چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ 
یه دختر کوچولوی پنج سالۀ موفرفری و بانمک، از همونایی که اگر باهاشون مراوده کنید، دلتون میره براشون! هر چند هفته یکبار با خاله ش که کارآموز مامانِ، میاد خونمون! اسمش هانیه ست اما همه صداش میزنن حنایی، تمام مدتی که هست رو با هم بازی میکنیم، میخوریم، میریزیم و میپاشیم؛ بهش اجازه میدم تمام دق دلیای نداشتمو، دونه دونه گره گشایی کنه، با تمام انرژی بنظر لایتناهی که از سروکولش میباره؛ 

حنایی: صبحی مامانم شپشامو گرفت، منم شپشای مامانمو گرفتم! ببین!! (زل زد به چشمام، دستشو برد لای فرفریاش یه دسته مو جمع کرد بین مشت کوچولوش) ببین همایی! (کشیدشون سمتم) اینجوری، یادگرفتی همایی!؟؟
من: پَ شپشات کووووشن حنایی؟ (با خودم فکر کردم): گول خوردی! گول!!
وَرِ عاقلِ درونم میگه: خجالت بکش إی کِرمووووو! حتمن باید استرسِ لحظۀ آخر باشه تا بچسبی به سمینارت؟ اون وَرِ مرموز و منفیم میگه: اوووووووووو وَه! دلت خوشه ها! یخورده دیگه بخواب هنوووو وقت هَس! میبینین! نکبت وَرِ منفیم چقد قویه؟ زور بالا سرش نیست قُلدُری میکنه!! نَکهِ منم بچۀ حرف گوش کُنی اَم، بجای خوابیدن، غَش میکنم!
دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۱۷:۲۴
یکهفته ست که هر شب بغیر از تدارک شام، شیربرنج هم درست میکنم، و بخاطرش بیشتر از ده بار میرم آشپزخونه وُ برمیگردم! و هر شب بابا از اُتاقش با خنده و صدای بلند میگه: به به، چه بو و عطری توی خونه راه اندختی، دستت درد نکنه باباجون_! و هر شب مطمئن تر میشم که بابا شیربرنج دوست داره ولی مامان نه!! خلال بادوما که نرم شدن، گلابو اضافه میکنیم، این یعنی شیر برنج آماده ست!! اُجاقو خاموش میکنم!! دست راستم هنوز مثل مرده ها سرد و بی روحه میذارمش روی در قابلمه شاید گرم بشه، به این فکر میکنم: چقدر کوزت ترین بودن سخته! بیادم میارم، از وقتی دبیرستانی بودم همیشه بخشی از کارهای خونه مثل آشپزی و تمییزکاری با من بوده! و اون دوره چقدر خیالبافی میکردم که فکر میکردم وقتی به مرز سی سالگی نزدیک بشم حتمن شوهر کردم و حداقل دوتا بچه دارم، و از زندگیم هم لذت میبرم و به هر چی که میخواستم رسیدم! نمیدونم چرا دست راستم اینقده یخه، هرکاریش میکنم گرم نمیشه!؟؟
دُختر مثبت درونم منو بیاد اون روزایی انداخت، که وقتی مجبور بودم بجای رشتۀ محبوبم (انسانی) برم تجربی بخونم، تا بقول والدۀ گرامی بلکه دکترواینا بشم! هر ظهر بعد از مدرسه میرفتم حیاط خلوتمون، تکیه میزدم به دیوار کنار باغچه و هشت کتاب سهرابو که از لوازم تحریریه سرکوچه خریده بودم، با بُغض بلند بلند دکلمه میکردم که مثلن پرنده ها بشنون: 
هر کُجا هستم باشم، آسمان مال من است! 
پنجره فکر هوا عشق زمین، مال من است! 
چه اهمیتی دارد؟ 
گاه اگر می رویند! 
قارچ های غُربت!_ 
و یاد زمستونایی که زیر بارون وسط حیاط می ایستادم، خیس خیس میشدم، هر چند بشکل احمقی از دور پیدا بودم، بلند بلند تکرار میکردم:
چترها را باید بست! 
زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید بُرد! 
فکر را، خاطره را زیر باران باید بُرد
عشق را زیر باران باید جُست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است_
که چقدر فکر میکردم که مثل هیچ کس نیستم. ولی حالا نه ازون روزای تَنگ و خفۀ تنهایی خبری هست و نه ازون بارونهای رگباری! فقط من ازش موندم و شکل دنیایی عجیب!
میخوام بعضی وقتا، بجای اینکه هَمَش غمنامه بنویسم و هی دل شما رو ریش کنمو به دردش بیارم و یا به فکر فرو ببرمتون! گهگاهی هم یه کار مثبت و جمعی راه بندازم! مثلن همّۀ کتابایی که میخونم رو اینجا معرفی کنم 😥!
توی دلم هی بخودم بگم: ایکاش همه چی اونطوری میشد که من دوست دارم بشه! هِع_ سرمو بگیرم بین جفت دستام و قبول کنم، نمیشه اونطوری که من دلم میخواد بشه!! همیشه یک چیزایی برای لنگیدن وجود دارن! یکچیزایی خارج از محدودۀ درک قشر خاکستری مغز!